حکایت
خدا کجاست؟ با صابران است.
گربه مســـکین اگر پر داشتی نسل گنجشگ از هـــوا برداشتی
شاخ گاو را اگر خر می داشت نسل انسان از زمین بر می داشت
"پاداش صبر"
حکایت اول:حکیمی را گفتند علت جاری شدن چشمه های حکمت برقلبت رابرما بازگو.- حکیم که نه به مکتب رفته بود و نه فیلاسافی هیومنیتی داکترز داشت(پی -اچ-دی)در جواب چنین گفت: مادر زنی داشتم به غایت بد دهن(بد گفتارو بد رفتار) که هر چه به او بیشتر خدمت می نمودم کمتر از او ادب و قدردانی و احترام می دیدم. با خود عهد کردم تا زنده است در خدمتش باشم و تا توان دارم غلامیش کنم.آنگاه که حضرت پیک عجل در رسید و فرمان خدای تبارک و تعالی را اجرائ نمود در جواب آنهمه نیکی که در حق مادر زن روا داشته و دین اداءنمودم خداوند علی اعلی چشمه های حکمت را بر قلبم جاری ساخت که هرگز صواب عمل نیکی را زائل نکند.حکمت جاریه ام را زان سبب دارایم که عنان خوبی و مهربانی و عطوفت را بر اثر صبر از کف ندادم هر چند جفا و بی ادبی بسیار دیدم .و اکنون این است پاداش صابران که وعده اش حق است و خلف وعده نکند.
ایضا" :در باب صبر "صــبــــــر"
در روایات امده است که خداوند زیبای هستی بخش٬ نبوت را بی جهت در جایگاه خاصی مقرر نمی فرمودمگر نبی را شایسته و با ظرفیت میدانست .و آنهنگام که آزمایش می کرد و لیا قت را در نبی می دید انگاه مسئولیت هدایت عامه را به عهده او می گذاشت. یادآرید هنگامیکه بره ای از گله گوسپندان وی جدا شد وفرسنگها دوید و موسی علی نبینا و علیه السلام را بدنبال خود کشاند .بعد از خسته شدن و از حرکت باز ایستادن بره ٬موسی بره را دریافت و به جای کتک و شماتت حتی بدون بکار گیری الفاظ تند بره را به باد نوازش و بوسیدن و بوئیدن گرفت و بر همگان معلوم شد که موسی بر مصیبتهای گوساله پرستی قوم بنی اسرائیل و مشکلات بعدی نبوت تاب خواهد آورد. انگاه بعد از آن ماجراها بود که موسی نبی خدا شد....... در زندگی انبیاء گویا چوپانی پیش نیاز درجه نبوت بوده است که : هم به جهت حلیت نوع شغل و هم به جهت سنگینی کار ( که فاقد وسیله ای مانند زبان برای ارتباط بین انسان و حیوان است) بسیار حائز اهمیت بوده و اکنون ما انسانها با وجود زبان و فکرو مکانیزم مشترک توان برقراری ارتباطی سالم را نداریم چه رسد برقراری ارتباط با غیر همنوعی چون گوسفند:بعععععععععععععععععع..حالا که نشد مععععععععععععععع
حکایت سیم: "محکم کاری"
اما یکی از بزرگان اهل تمیز چنین نقل کند زبن ملا نصرالدین که روزی ملا عزم جزم کردندی که به بازار برفتندی.عیالش را ندا دردادندی که ای نیکو خصال خولد اشیان جنت مکان بند تمبان مرا بیاوردندی تا بدان تمبان را به غایت محکم ببندندی.عیال گردن بر فرمان شوهر نهادندی و بالفورچنان کردندی که رضایتش فراهم آوردندی . عیال نظاره گرهستندی که ملا تعداد گره های تمبانش را از یک و دو بالا زدندی. عیال نیکو جمال فرشته بیان ملا را پرسیدندی که ای سرورم!!! این چنین گره زدندی نه مرسوم بودندی و نه عاقبت خوش داشتندی که ملا جواب دادندی ای نیکو خصال خلد اشیان گفتندی که " کار از محکم کاری عیب نکردندی"!!! ....مخلص کلام ببایندی : ملا نصیحت و هشدار عیال نشنویدندی و به وی آن رسیدندی که به باخه رسیدندی..معذرت خواستندی بعد از گشت و گذار ملا در بازار قضای حاجت در رسیدندی و ملا تا به منزل رسیدندی مدت زمانی طولانی گذشتندی در قلباب کردندی و تا عیال اجابت کردندی درجه احتضار به ملا دست دادندی.ملا تا به باز کردن گره های متعدد قبل که پیش از این امدندی اقدام کردندی کار از کار گذشتندی و وضع ملا خراب شدندی !!!عیال ملارا خطاب قرار دادندی که ای شوی عاقل و دانازین پس بدانندی و اگاه باشندی که گاهی اوقات کار از محکم کاری عیب کردندی!!!
امام پاشیم؟؟
اما ناقلان گفتار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار (معلوم است که گفتار هم مزه دارد تلخ یا شیرین ..)چنین آورده اند که روزی کودکی شیرین گفتار تر در حال زمزمه دوازده امام با مادر خویش بود اما م اول علی..امام دوم حسن ..امام سوم حسین...تا می رسد به امام اثنی عشر یعنی دوازدهمین امام شیعیان از مادر می پرسد مادر امام ها زنده اند ؟ مادر جواب می دهد خیر عزیزم همه آنها به شهادت رسیده اند(چون انسان دشمن چیزی است که نمی داندو امام های ما همه شهید جهل و نادانی جهال شده اند) .بلا فاصله فرزند می گوید همه رفتند پیش خدا غیر از امام پاشیم(نامش را نمی داند ولی نشانی و احترامی که برایش قائل است را وصف می کند )امام پاشیم=یعنی امام دوازدهم که در قید حیات است و برای احترام به ایشان از جا بر می خیزیم.
ادامه دارد و حکایت ها داریم برای شما.![]()
هو.هر که در این سرا در آید, نانش (راهش)دهید و از ایمانش مپرسید.خداراشکرماکجا نعمات بی بدیلش کجا:...پدر؟ مادر؟ یا اساتیدم ؟, پس قدردانی و انجام وظیفه انسانی که بر دوشم نهادند سبب این وبلاگ (فرزند هنر :زاده عشق اسیر عشق و زنده برای معشوق )شد!در استان همدان ( ملایر )دنیایتان را برای اولین بار دیدم و اندک مجال آنرا.مرحوم پدرم نظامی و مادرم عزتش مستدام , خانه دار / تحصیلات ابتدایی را در مدرسه اسدیه وشهید وفایی- سال 57اغاز .دوره راهنمایی را در مدارس سرگرد بیات- ابوذر غفاری ادامه و دبیرستان را در شریعتی و دکتر معین و میرشاهولد به انجام :( سال 69 سال آخرشاگرد اول شدیم!!! یادش بخیرجوونیامون - جسور - دانشگاه تهران رشته کتابداری و اطلاع رسانی را با رتبه الف . برادر و خواهر هر یک دوتا- سال 76ازدواج و همسری فوق العاده (البته فوق العاده کم است در مقیاس زیباییها خوبیهاو هنرهاش)و دو نازگل لطیف و اصیل و ریشه دار . امادر خلق مطالب این وبلاگ :مادام که انوار محبتش بتابد , می نویسم (تقریبا"فی البداهه ) فارغ از هر دو جهانم به لطفش. خوبی و خیری اگر در مطالب است از شما و بدی ها ش مال خودم. دنیا را شاد و شادی را بی حد برایتان آرزومندم و نیست اینها همه مگرلطف پروردگارم دیگران کاشتند ما هم بکاریم اگر توفیق دهد .یاحق تا حق با حق.